بدرخش ای الماس خوش تراش
Shine On You Crazy Diamond

Malaysia


وقتی دوری ، تنهایی نزدیکه
قلبم بی تو میترسه، تاریکه...


نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ در یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

for God

اینجا٬ همون جااست...

حالا دوباره احساس آن تب آمده!
نمی توانم شرح بدهم، نمی فهمی
شرح احوالم این نیست

من...

"منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی ، نه ، تو هنوزم اینجایی"


نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

Je suis très triste

من...
من اگر ماه بودم، سرد می شدم
من اگر کتاب بودم، خم میشدم
من اگر قو بودم رفته بودم
و اگر آدم خوبی بودم
بیشتر از حالا با تو حرف میزدم

من اگر تنها بودم، گریه می کردم
و اگر با تو بودم، آسوده خاطر بودم

و اگر دیوانه بشوم
باز هم میگذارید با شما همبازی شوم؟


نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ در یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

Out Side the Wall

تنهایی گاهی آدم ها را به هم نزدیک می کنه

همیشه این تنهایی به معنای واقعی کلمه نیست
تنهایی وقتی معنی پیدا می کنه که...

همیشه یادمون دادن تنهایی یعنی دوری
ولی شاید گاهی لازمه که از هیاهو برگردی به تنهایی
فقط خودت و تنهایی خودت...

چقدر احمقانه است که دلمون برای تنهایی خودمون میسوزه


نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

Good Memory

نمیدونم تنهایی داره من را انتخاب میکنه یا من تنهایی را !!

یکی می گفت آدم ها با خاطراتشون زنده اند ٬
پس تو مردی بدبخت
ببینیم ما را زنده میگزاره یا نه


اگر ما هم هندونه هامون را کیلو ۵ تومن بیشتر فروخته بودیم...
حالا می گفتیم خوشمزه است!
حروم خوری یا خود هندونه!
مگه الان فرقی هم می کنه!؟

نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ در شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

Good Delay

میرم
جور دیگه میرم

تاخیر خیلی خوبی بود...
خیلی (....) چیزها را عوض کرد

پیدا شد
اینتر

نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ در شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦

Prison

زندگی منشوری است دوار...

انسان آنقدر قصه زندگی خود را تکرار می کند که خود به قصه بدل می شود و ...


این روزها دنبال بازاری می گردم که معرفت بفروشند ٬ معرفت ناب
بدون ناخالصی


نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

Melody

عقل و دل وقتی باید از هم جدا زندگی کنند...

زمان

آخرش چند!!؟


نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ در یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

All is Vanity

همراه من
تنت پر از زخم های زندگی است!
من نیز شاید!

معصومانه پیش می رویم ٬
به آنجا که سرنوشت هدایتمان می کند

شاید روی خوش زندگی را نبینیم!
اما تسلیم نمی شویم ٬
تا وقتی قلب هایمان می تپد هر آنچه را که بخواهیم داریم

شاید روزی...


نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ در شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

Gates

هميشه...
همیشه یک چیزی هست که بهش حسودی کنی
یک لبخند...
یک دوستی
چیزی که نداری!

توی این دنیا همیشه چیزی هست که دلت میخواد برای خودت برش داری


نوشته ی Soroosh Asadzadeh در ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥